|
اینجا روضه گاه من است
|
هرکی گفته دروغه،دروغ گفته... بخدا من هنوز سر حرفم هستم.بهت قول دادم.تو که منو خوب میشناسی اهل بدقولی ام؟!
داشتم گریه میکردم و اون هم مثل همیشه سرش پایین بود.اگه پیشم بود اینجور وقت ها میگفت که طاقت دیدن اشکت رو ندارم ولی حالا اصلا حرف نمیزد...
بالاخره دوباره لب باز کرد: من که نگفتم بدقولی خانم، اومدم بگم اگه حرفی،گله ای،شکایتی یا اصلا مشکلی داری به خودم بگو.توی جمع بچه ها شرمنده میشم اگه خواستت رو از زبون غریبه ها بشنوم...
تا اینو گفت از خواب پریدم.
------------------------------
پی نوشت:
-شهید محمد قاسم نیا که متولد تهران و حالا اهل بهشت هستن یه خانم دارن که خدمتش رسیدیم.این خواب هم ماجراش طولانی بود،همین قدر رو قدر میدونم از سرم زیاده.
-بازار شهدا داغه، بازار دنیا کساده و افت کرده!
*هفت یا هشت ساله بود که پایش را کرد توی یک کفش که باید قرآن خواندن را یاد بگیرم.خفقان دوران شاه اجازه نمیداد تا آموزش علنی باشد.به هر زحمتی که بود قرآن خواندن را یاد گرفت.
*فعالیت های بهاییون در قائمشهر زیاد شده بود.جوان ترهای منطقه را بسیج کرد و با هرچیز که بدست می آمد با بهاییون درگیر شدند تا فتنه دفع شد.16 یا 17 سال بیشتر نداشت ، ولی همه از مدیریتش راضی بودند.انگار فرماندهی در خونش بود
*قرار شد شاه از یگان خدمت محمدتقی سان ببیند،همان یگانی که پرچمدار و جلودارش بود.صبح روز رژه خودش را از طبقه سوم تخت انداخت پایین تا آسیب ببیند.نمی خواست جلوی حاکم طاغوت رژه برود،نرفت.
*فعالیت های انقلابی اش که زیادتر شد خواست که به بابل هجرت کند.حاج قدرت ا... دلش نمیخواست پسرش را دور از خود ببیند.پدر را کنار کشید و گفت:شما 3فرزند دارید،باید یک را در راه خدا بدهی،از من بگذر
*با دیپلم آن زمان میشد در ادارات دولتی مدیریت کرد.حاضر نشد وارد سیستم ظاغوت شود.به سفارش مرحوم آیت ا... روحانی به صندوق قرض الحسنه ولی عصر رفت و همان جا مشغول شد.نمیخواست نان رژیم پهلوی را سر سفره بیاورد.
*سپاه که راه افتاد فرستادند دنبال محمدتقی.ورزیدگی جسمی و شجاعت ذاتی اش باعث شد تا مسئول واحد عملیات سپاه بابل شود. در همان دوره چهار بار ترور شد.بدجور مایه آزار منافقین شده بود.
*هرچند وقت 72 نفر را دور هم جمع میکرد،آموزششان میداد و بعد با همان 72نفر راهی جبهه میشد.درست 72 نفر مثل یاران اباعبدا...
*برای اجرای احکام قضایی بطور مستقیم از دست شهید بهشتی حکم گرفته بود.برای اجرای احکام و حدود با هیچ کس شوخی نداشت.از اجرای حد هم باکی نداشت. نام محمدتقی گرائیلی شده بود کابوس منافقین.
*منافقین و کمونیست ها در جنگل های آمل جا خوش کرده بودند.اوضاع استان به شدت بحرانی شده بود.محمدتقی را از جزیره مینو خواستند.فرماندهان به اجماع رسیده بودند که این گره فقط بدست گرائیلی باز میشود.محمدتقی هم با اشتیاق به مسلخ آمد.
*سیدحسین گلریز را کنار کشید،گفت:من مطمئنم که فردا شهید میشوم،فردا جمعه هست و من باید در روز امام عصر (عج) بروم.سفارش های آخر را کرد،نقشه عملیات را هم تشریح کرد.همه چیز برای سفر مهیا شده بود.
*نیروهای سپاه و بسیج برای مقابله کم بود برای همین از نیروهای داوطلب برای سرکوب منافقین ثبت نام شد.همین باعث شد تا نفوذی ها هم به نیروها رخنه کنند. همانطور که همه میگفتند کسی یارای مواجهه روبرو با محمدتقی را نداشت.از پشت ترورش کردند.
*کالیبر 45 که به محمدتقی اثابت کرد پیکرش به ته دره قلت خورد.آنقدر یا مهدی یامهدی گفت تا به شهادت رسید.همان روز جمعه که قولش را داده بود.
*چندین روز طول کشید تا به پیکر بی جان محمدتقی دست پیدا کنند.از همه جای استان برای وداع با او آمده بودند.جای خالی محمدتقی هیچ وقت برای دوستانش پر نشد.
------------------------
پی نوشت:
-کوچکتر که بودم عکس آقایی زیر عکس بابامهدی روی طاق منزل آقاجون بود.مردی با ابروهای پرپشت و در هم رفته ولی در عین حال جذاب و متبسم. شهید محمد تقی گراییلی بود که از کودکی دلبری میکرد.
-الحمدلله توفیق شد به سفارش قرض الحسنه ولی عصر (عج) به نام شهید گراییلی برای خودمان کاری کردیم!!! چندمین کار شهدایی صرخه بود که مقبول سفارش دهنده بود.انشالله مقبول شهدا باشد...
شکر خدا که سالمی ٬خیلی از بچه ها که فاو بودن مجروح شدن یا شهید٬تازه میگن خیلی ها هم که شهید شدن رفتن زیر آب و جنازشون هم گم شد...
معلومه برنامه ریزی عملیات غلط بوده٬معنی نداره برای یک جزیره فکستنی این همه کشته و زخمی بدیم.بیچاره اون همه خانواده که داغدار شدن...
من به جای تو باشم میرم سپاه و لباس و وسایلم رو تحویل میدم و پیش بابام شاگردی میکنم ولی...
یهو سرش رو بلند کرد٬با چشم های خیس و سرخش زل زد توی چشمام:اگه لیاقت داشتم من هم شهید میشدم ٬اونوقت مجبور نبودم سرزنش تورو هم بشنوم...
به خیالم دارم راهنماییش میکنم.حالا که میام سر مزارش میفهمم خیلی عقب مونده تر از اونی هستم که بخوام حرفش رو بفهمم
-----------------
پی نوشت:
-هشت شب مهمونی شهدا وسط گلزار شهدا نتیجش واسه آدمی مثل من شده کلی خاطره و یادداشت و...
-اگه بخوان و بذارن باز هم مینویسم
-شهید حمید رسولی رو اهل دنیا کم میشناسن ولی اون بالایی ها خوب میشناسنش.متولد بابل و ساکن بهشت
هرچقدر گفتند تدریس در حوزه و مدارس کمتر از مبارزه مسلحانه نیست به بارش نرفت.تنها به مبارزه لسانی با شاه هم قانع نمیشد.از سوریه و عربستان گرفته تا پاکستان و افغانستان رشادت های ابولقاسم بزاز را خوب به یاد دارند.روحانی جوان و ورزشکار و خوشرو و خوش بیانی که یک تنه گردانی بود از استشهادیون...
هنوز آتش جنگ درست و حسابی گر نگرفته بود که در سنندج امان کوموله ها و کمونیست را گرفته بود.زیاد طول نکشید،ترورش کردند ،بی خبر از اینکه تا ابد جاویدانش میکنند...
----------------------
پی نوشت:
-شهید ابولقاسم بزاز،بچه محل خودمان در بابل ، همانی که نامش زینت پایگاه مقاومت همیشگی ماست.
-چند میدان و بلوار و مدرسه و کوچه و پایگاه به نام این شهید بزرگوار ثبت شده ولی هنز غریب است
بچه ها بعد شهادت نوید خیلی اشک ریختن و به سر و صورت زدن...
بچه سال و شوخ بود،خوش صورت هم بود.عین داداش کوچیکترمون بود توی قرارگاه.
پایین قرارگاهمون یه دره بود و مابینش یه رودخونه داشت.نوید عاشق شنا بود ،از وسط زمستون که اومد قرارگاه واسه آب خط و نشون میکشید که : تا هوا گرم بشه میپرم وسطش و... سنی نداشت بنده خدا،13 یا حداکثر14 سال...
-رفته بود واسه شنا،تنها هم بود.کوموله ها ریختن سرش،بعد کلی آزار و شکنجه یه تیر خلاص به سرش زدن.کاش بعدش دست از سرش برمیداشتن.یه تیر بهش زدن که همون رو هم پس گرفتن...
--------------------------------
پی نوشت:
-شهید نوید طبری،متولد سرعین و ساکن بهشت.
-سال 61 داخل جبهه غرب پر بوده از این دست شقاوت ها
-آقای سورانفر عین برادر مرده ها یاد شهید طبری میکرد،واقعا درکش سخته
-سرم فدای سرش ، یه کربلا ساخت 1400 سال پیش که هنوز جریان داره...
-من یه وب دیگه هم دارم-بنیان- لطفا فحش ها رو اونجا نثار کنید
وقتی صابر شهید شد همه میگفتن "راحت شد"
تا حالا مریض داری نکردی نمیدونی چی میگم. هم مریض و هم پرستارش خسته میشن،اونوقت هردو به رفتن راضی ترن تا موندن...
----------------------------
پی نوشت:
- شهید صابر غلامزاده، پاسدار رشید اسبق،جانباز رنجور سابق و شهید مظلوم فعلی. بچه روستای هسون شهر کرد
- خاطره و ماجرا رو یکی از دوستان تعریف کرد.
- این روزها خونه امیرالمومنین هم یه مریض داره...
یه روز خسته شد مادرمون.بچه ها رو جمع کرد. اللهم عجل وفاتی سریعا...
۲تا تیکه نبات رو آنقدر بهم زد که حوصلم از صدای ترق و توروق قاشق سر رفت. گفتم امیر! چه خبرته؟ اگه سنگ بود تا حالا آب شده بود.
اصلا حواسش به من نبود چه برسه به چایی و نباتهایی که تا حالا صدباره حل شده...
یهو انگاری به هوش اومد.
هیچی هیچی ... یه کله چایی رو سر کشید و یه لقمه چپوند توی دهنش و پا شد.
گفتم کجا سر صبحی؟ رفت از تو اتاقش ساک به دست اومد بیرون . گفت میرم منطقه!
از عمد دیر بیدار شده بود تا باباش بره سرکار، میدونست من حریفش نمیشم و اگه پدرش رو راضی کنه کار تمومه.
هرچی گفتم بابات بیاد قیامت میکنه. میگفت نگران نباش یه خورده جوش میزنه بعد آروم میشه ،اصلا خودم از اهواز زنگ میزنم آرومش میکنم.
تا رفتم لب واکنم لبش رو گذاشت رو پیشونیم و گفت مامان حلال میکنی؟
گفتم شیرت ندادم که حلالش کنم.
گفت بزرگم که کردی،نمازیادم دادی،قرآن رو پیشت یادگرفتم و... حلال کن دیگه/
دلم نیومد بگم حلالت کردم. گفتم خدا به همراهت.
---------------------------
پی نوشت:
-شهید امیر سمیایی. متولد آزادشهر و اهل بهشت.
-اگه اشتباه نکنم کربلای ۶ یا ۴ شهید شدند(خیلی بدخط نوشتم)
-پدرشون سال۷۵ فوت کردند و لی دعای خیر مادرشون هنوز پشت سر انقلاب و رهبر هست.
...هر یکی که می رود بقیه می فهیم که ما عشقمان خیلی کمتر است . دهها هزارنفر چه بزرگ و چه کوچک ، چه مذکر و چه مونث از آنروز تا به حال رفته اند و هنوز هم دارند می روند ، آخر مگر ما چقدر عشق کم داریم ؟ نکند قلبمان هنوز مثل رویمان سیاه باشد . یارب کاش می شد دشنه ایی بر میداشتم ، سینه ام را می شکافتم ، قلبم رادر می آوردم ، اگر سیاه بود آن را محکم بر زمین کوبیده و خردش می کرد ، اصلا ما قلب سیاه را می خواهیم چکار کنیم در راه تو!؟ راستی اگر قلبمان را بکنیم و دور بیندازیم ماهم قبول می شویم ؟ آخر یارب ترا به زهرا (س) قسم خیلی عجله داریم ، تنها مانده ایم همه رفته اند ، برادرها ، دوستان حتی دوستهای دوستان ، اما ما چشمانمان پر از خون است . یارب تو که خیلی مهربانی ... نمی شود قلب سیاه ما را استثنائی ندیده بگیری تا ما هم قبول شویم ؟ آخر چند سال است که در این کلاس درجا می زنیم ، شهیدان فکر میکنند که ما بازیگوشی می کنیم ، تنبلی می کنیم ، مشق را عشقمان را درست نمی نویسیم . یارب ، حتما نمی شود استثناء قائل شوی ! حتما استثناء ظلم به دیگران است !
---------------------------------------
پی نوشت:
-متن بالا یکی از یادگاری های شهید نیما سرمد هست
-نیما سرمد اهل بهشت و متولد بابل
-بعد یکی از عملیات ها از بدن نیمانزدیک به ۱۲۰ ترکش درآوردند - والفجر۴ سکوی پرتاب شهید سرمدبود
بعضی وقت ها که دعواش میکردم مثلا باهام قهر میکرد و تحویلم نمیگرفت.
میخواست نشون بده که ازم عصبانیه ،جای اینکه مثل همیشه رو به من بخوابه میرفت یه عکس حمید رو از آلبوم میگرفت،پشت میکرد به من و رو به باباحمیدش میخوابید.
میدونستم منظوری نداره و بچه است ولی دلم عجیب میشکست،از حمید دلخور میشدم نه از محمدرضا.
کاش تنهامون نمیذاشت،اونوقت ناز بچه رو میکشید و ما دوتا رو آشتی میداد.
----------------------------------
پی نوشت:
-شهید حمید اسدآبادی یکی از شدای فرهنگی آبعلی. درجریان طرح ولایت سال ۸۶ رفتیم منزلشون.
-این محمدرضا که گفتم فرزند آخر شهید بود.
-یادمه اون شب که این خاطره رو شنیدم کلی شرمنده مادرم شدم.
فرصت بشه و رخصت باشه نسل محرم به روز میشه.